سفر هنر سفالگری از دستِ سفالگر تا زیبایی
درآمد
پیش از آنکه انسان بنویسد، نقاشی کند یا شهر بسازد، گِل را در مشت فشرد و دید که شکل میگیرد. این سادهترین کشف تاریخ هنر بود. گل نرم و بیشکل است و آتش آن را به مادهای ماندگار بدل میکند. سفالگری یگانه هنری است که در آن چهار عنصر کهن، یعنی خاک، آب، باد و آتش، هر چهار در شکلگیری اثر نقش دارند. خاک ماده را میدهد، آب آن را نرم میکند، باد خشکش میکند و آتش جاودانهاش میسازد.
سفال فقط ظرف نیست. هر کوزه ردّ انگشتان کسی است که قرنها پیش زیسته و هنوز در سکوت با ما حرف میزند.
ریشههای کهن: وقتی ظرفها شعر بودند
در فلات ایران، سفالگری یکی از قدیمیترین زبانهای بصری است. سفالهای تپه سیلک کاشان، که به هزارههای پنجم و ششم پیش از میلاد میرسند، نشان میدهند سفالگران آن روزگار فقط به کارکرد ظرف نمیاندیشیدند. بر بدنهها خطوط هندسی، بزهای کوهی با شاخهای هلالی، پرندگان گردندراز و نقشمایههای خورشید و آب نقش بسته است. این تصویرها بهاختصار و گاه با ظرافتی شگفتانگیز آمدهاند، چنانکه انگار هنرمند میخواسته جهان را در یک خط خلاصه کند.
در سفالهای شوش و تپه حصار نیز همین کنجکاوی دیده میشود. گاهی تصویر یک حیوان آنقدر ساده و آهنگین است که امروز آن را به آثار مدرنیستی تشبیه میکنیم. اما این سادگی از ناتوانی نیست. حاصل قرنها تجربه و دقت است و در آن زیبایی به صورتِ ضرورت درآمده است.
دوران اسلامی: درخشش لعاب
با ورود به دوره اسلامی، سفال ایرانی به اوج شکوه رسید. لعاب، این لایه شیشهای که سطح ظرف را میپوشاند، امکانهای تازهای گشود. سفالگران نیشابور و سمرقند ظرفهایی ساختند که خطاطی کوفی بر آنها چون موسیقی جاری است. عباراتی در ستایش دانش و بخشندگی بر لبه کاسهها نوشته شد، و بدین ترتیب هر بار نوشیدن آب با یک جمله حکیمانه همراه بود.
کاشان در سدههای ششم و هفتم هجری به مرکز سفال زرینفام بدل شد. این تکنیک شگفتانگیز بر پایه اکسیدهای فلزی بنا شده است. ظرف در کوره دوم، با دودی کنترلشده، پخته میشود تا لایهای از جلای فلزی بر سطح بنشیند. حاصل کار زرینی است که در هر زاویه نور رنگ دیگری میگیرد، گاه مسی، گاه طلایی و گاه ارغوانی. سفالگر در این روش بیش از آنکه فرمان دهد، مراقبت میکند. اگر دود و دما به اندازه نباشد، همه رنجها بر باد میرود.
سفال مینایی که آن را «هفترنگ» هم مینامیدند، صحنههایی از بزم و شکار و داستانهای شاهنامه را بر ظرف مینشاند. لاجوردینه نیز با آبی عمیق و زراندود، یادآور شبهای پرستاره بود. در این آثار، ظرف دیگر شیئی روزمره نیست و به یک نگارخانه کوچک تبدیل شده است.
فرایند: رقص دست و چرخ
هر که یک بار پای چرخ سفالگری نشسته باشد، میداند که این هنر با صبر آغاز میشود. نخست گِل باید ورز داده شود تا حبابهای هوا خارج شوند. سپس تکهای گل در مرکز چرخ جا میگیرد، و مرکزدهی، که سختترین مهارت مبتدیان است، از همینجا شروع میشود. اگر دستها بلرزند، گل میلرزد. اگر ذهن آشفته باشد، کوزه کج میشود. چرخ ذهن سفالگر را بیرحمانه بازتاب میدهد.
وقتی گل مرکز میگیرد، حس خاصی در دستها پیدا میشود، گویی گل خودش تصمیم گرفته که با تو همراه شود. آنگاه با فشار آرام انگشتان، دیواره بالا میآید، گردن باریک میشود، لبه شکل میگیرد و فرم زاده میشود. این لحظهها شبیه نواختن ساز است. بدون تمرین ممکن نیست و بدون گوشسپردن هم نه.
پس از آن، خشککردن و پختن اول، لعابزنی و پختن دوم است. در هر مرحله خطر ترکخوردن، بادکردن لعاب یا چروکشدن فرم در کمین است. سفالگر میآموزد که همه چیز را نمیتوان کنترل کرد. کوره در پایان تصمیم نهایی را میگیرد، و گاه شگفتیهایی میآفریند که هیچ نقشهای پیشبینی نکرده بود.
زیباییشناسی نقص
شاید عمیقترین درس سفالگری این باشد که کمال همیشه مطلوب نیست. در فرهنگ ژاپن، مفهوم «وابیسابی» زیبایی را در ناپایداری، سادگی و ناتمامی میبیند. کاسهای که لبهاش اندکی ناهموار است، یا لعابی که بهطور طبیعی در یک سو سنگینتر شده، نشانه دست انسان است و جان دارد. هنر «کینتسوگی» نیز ظرف شکسته را با لاک و پودر طلا ترمیم میکند و ترک را نه پنهان، که زینت میسازد. پیام این هنر روشن است: زخمها بخشی از تاریخ ما هستند و نیازی به پوشاندنشان نیست.
این نگاه با ادبیات ما نیز بیگانه نیست. مولانا و خیام بارها از کوزه و کوزهگر سخن گفتهاند. در نگاه آنان، انسان خود گِلی است که در کارگاه هستی شکل گرفته و سرانجام به خاک بازمیگردد. شاید به همین دلیل است که کوزه در شعر فارسی فقط ظرف نیست و استعارهای از فنا و معنا و راز زندگی است.
سفال امروز: ادامه یک گفتوگو
امروز در گوشهگوشه ایران، کارگاههای سفالگری هنوز روشناند. لالجین همدان با سفالهای لعابدار رنگارنگ، میبد یزد با کوزهها و ظروف سنتی، و کلپورگان سیستان و بلوچستان با سفالهای دستساز زنان هنرمند، هر یک بخشی از این میراث زنده را نگه داشتهاند. این سفالگران نه فقط حرفهای را ادامه میدهند، که حافظهای جمعی را حفظ میکنند.
در کنار آن، نسل تازهای از هنرمندان سفال را از قید «ظرف» آزاد کردهاند. آنان مجسمههای سرامیکی، چیدمانهای فضایی و آثار مفهومی میسازند. بعضی ترک و خشونت سطح را عمداً حفظ میکنند تا بیننده حس کند با مادهای زنده روبهروست. برخی دیگر نقشمایههای کهن را با زبانی امروزی بازآفرینی میکنند. چنین رویکردی نشان میدهد که سفال نه نوستالژی صرف، که زبانی هنوز پویا برای بیان است.
ارزش لمسکردن
در روزگاری که بیشتر تجربههایمان پشت صفحهها میگذرد، سفال دعوتی به بازگشت به بدن است. وقتی کاسهای دستساز را در کف دست میگیرید، وزنش، برآمدگیهای ظریفش و گرمایی که از چای در آن میآید، همه با حواس شما سخن میگویند. این لمس به ما یادآوری میکند که زیبایی فقط دیدنی نیست و زیسته میشود.
از این رو بسیاری از مردم امروز، حتی بدون هیچ سابقه هنری، به کارگاههای سفالگری میروند. آنان دنبال هنرمندشدن نیستند. دنبال لحظهای هستند که در آن ذهن آرام میگیرد و فقط دستها و گل حضور دارند. شاید این آرامش، پنهانترین هدیه این هنر باشد.
سخن پایانی
سفالگری هنری است میان زمین و آسمان، میان نرمی و سختی، میان لحظه و ابد. هر ظرف حاصل گفتوگویی میان دست انسان، ماده و آتش است. گفتوگویی که از هزاران سال پیش آغاز شده و هنوز پایان نیافته است.
وقتی قطعهای سفالی میبینیم، در واقع به پلی نگاه میکنیم که ما را به گذشته وصل میکند و در عین حال به آینده نیز میگوید: هر چه بسازی، اگر با صبر و صداقت ساخته باشی، میماند. گِل فراموش نمیکند، و ما نیز اگر بیاموزیم از آن بشنویم، شاید چیزی از معنای ماندن را درک کنیم.

